
با سلام قصد دارم اینجا کمی از فعالیت بورسی ام بنویسمسیگنال نوسانی با سود کوتاه مدتxa010 درصدی در سبد من#کحافظ خرید حوالی 23800xa0#دکیمیxa0خرید حوالی 1255#فلولهxa0خرید حوالی 12100#فاسمینxa0خرید جدید حوالی 12800سهم از 12000 در سبد ماست#گکوثرxa0خرید جدید حوالی 34000سهم از 33000xa0در سبد ماستxa0...
ادامه مطلب
تو زندگی بعدیم جا پارکِ ماشین میشمدر به در دنبالم بگردی...----------- از هر جایی که افتادی احتمال اش هست که بتوانی دوباره بلند بشوی، از هر جایی، هر جایی به غیر از چشم.----------- اجازه نده يه روزِ بد باعث شهفكر كنی زندگی بدی داری. + نوشته شده در xa0یکشنبه دهم اردیبهشت ۱۳۹۶ساعتxa00:53xa0 توسطxa0سانتیاگوxa0 |xa0 ...
ادامه مطلب
از جوانی پرسیدند بدترین دردها چیست؟گفت :درد دندانو داشتن همسر بد. پیری این مطلب را شنید و گفت: دندان را میتوان کشید و همسر را میتوان طلاق داد. بدترین دردها درد چشم و داشتن فرزند بد است! نه چشم را میتوان جدا کرد و نه نسبت فرزند را میتوان منکر شد.سعی کنید همیشه وجودتان باعث افتخار پدر و مادرتان باشد....
ادامه مطلب
بعد از خوردن غذا بیل گیتس 5 دلار به عنوان انعام به پیش خدمت دادپیشخدمت ناراحت شد. بیل گیتس متوجه ناراحتی پیشخدمت شد و سوال کرد : چه اتفاقی افتاده؟ پیشخدمت : من متعجب شدم .... بخاطر اینکه در میز کناری پسر شما 50 دلار به من انعام داد درحالی که شما که پدر او هستید و پولدار ترین انسان روی زمین هستید فقط 5دلار انعام می دهید ! گیتس خندید و جواب معنا داری گفت : او پسر پولدار ترین مرد روی زمینه و من پسر یک نجار ساده ام...
ادامه مطلب
سالیان سال،شهر مونتری در کالیفرنیا بهشت پلیکان ها بود. من که نرفتم، میگن.این شهر محل بسیاری از کارخانجات کنسرو ماهی بود.در واقع خیابانی به نام راسته کنسروسازی در این شهر هست.پلیکان ها به این علت این شهر را دوست داشتند که ماهیگیران صیدشان را تمیز می کردند و پس مانده ها را دور می ریختند و پلیکان ها می توانستند با آن ها دلی از غذا درآورند.در شهر مونتری هر پلیکانی می توانست بی هیچ تلاشی حسابی غذا بخورد.خوش بحالشون ماکه در حسرت ماهی هستیم تا مهر. اما به مرور زمان میزان ماهیان سواحل کالیفرنیا کاهش یاف...
ادامه مطلب
میز کوچکی دو نفره با پارچه ی چهارخونه ی قرمز!فکرش را بکن، خوب نمی شد؟کنار پنجره ای رو به خیابانی آبی،و دو فنجان که همیشه روی آن بود،شب هایی که باران می آمد می نشستیم، قهوه ای می خوردیم و من هزار سال برایت داستان می گفتم.اما بهتر است قهوه را خودت دم کنی،من را که می شناسی، متخصص سر دادن قهوه ام، حواس درست و حسابی ندارم، تا به خودم می آیم همه چیز از دست رفته،مثل قهوه هایم، مثل قطارهایی که جا می مانم، مثل تو!و حالا به خودم آمده ام...تو نیستی، خیابان آبی نیست، باران نمی بارد ولی من...هزار سال است که ...
ادامه مطلب
جودی عزیزم!... ما به اندازه خاطرات خوشی که از دیگران داریم آنها را دوست داریم و به آنها وابسته میشویم و هر چه خاطرات خوشمان از شخصی بیشتر باشد علاقه و وابستگی ما بیشتر میشود.پس هرکسی را که بیشتر دوست داریم و میخواهیم بیشتر دوستمان بدارد باید برایش خاطرات خوش زیادی بسازیم تا بتوانیم در دلش ثبت شویم...دوستدارتو: بابالنگ دراز بابالنگ دراز / جین وبستر...
ادامه مطلب