
یادم می آید کلاس چهارم دبستان بودم مادرم مشغول قند شکستن بود همیشه این مواقع کنارش می نشستم و عاشقانه نگاهش می کردم و گاهی تکه های کوچک قند را در دهانم می گذاشتم آن روز به مادرم گفتم :مادر می دانی بزرگترین آرزوی من در زندگی چیست ؟بزرگترین آرزوی من سوار شدن در یک اتوبوس دو طبقه است رویای سوار شدن در اتوبوس دو طبقه شب و روز دست از سر من بر نمیدارد !مادرم نگاه مهربانی به من کرد و گفت بزودی به آرزوی خودت خواهی رسید شهر ما اتوبوس دو طبقه نداشت دو روز بعد به اتفاق پدر و مادرم تهران آمدیم در تمام طول ر...
ادامه مطلب
خوشبختى تان را فرياد نزنيد!خيلى ها چشمِ ديدنِ خوشبختىِ شما را ندارند!دستِ خودشان نيست،خصلتشان همين است!دقيقاً همانجا كه روى صندلى ايستاده ايد و خودتان را خوشبخت ترين آدمِ روى زمين فرياد ميزنيد،طورى زيرِ پايتان را خالى می كنندكه تمامِ بدبختى هاى دنيا به سراغتان مى آيد!...
ادامه مطلب